Archive for فوریه 2010

صد سال تنهایی

چه بيهوده بود:

صد سال جنگيدن،

صد سال فرسودن،

صد سال تنهايي.

Advertisements

خسته ام از اين روز هاي بي رويا و بي اميد.

رنگ فردا

ديگر بر چرخ بازيگر اميدم نيست كه نيست.

بی عنوان

چه تلخ است نفس كشيدن،چه تلخ است ادامه راه

وقتي كه ديگر شقايقي نيست.

این روزها

مرد بقال پرسيد چند من خربزه مي خواهي

گفتم دل خوش سيري چند؟

من یک بازنده ام

هنگامي كه در خواب شيرين بودم،

بازوي آز نيمه گمشده مرا با خود برد.

سفر به دره خورشید

هنگامي كه به آخر راه رسيدم از خاطرم پريد:

خيال خوش شهر آيينه و پريزادگان گيسوطلايي.